پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

سیاست اقتصادی در جمهوری شورایی ایران

اکبر تک دهقان
20 آبان 1388- 11 نوامبر2009

یک نظام دموکراتیک- شورایی در ایران، از سیاستهای اقتصادی دیکته شده از سوی صندوق بین المللی پول، تبعیت نخواهد کرد. سیاستهای تحمیل شده از سوی نهادهای مالی بین المللی، به تشدید بیکاری، فقر هر چه بیشتر توده های زحمتکش، و به تضعیف نقش مردم در دخالتگری سیاسی انجامیده است. جامعه نمی تواند سرنوشت اقتصاد کشور را، به رهنمودها و دستورات نهادهای مالی سرمایه داری جهانی واگذار نموده، سطح معیشت مردم را، تابع منافع انحصارات بین المللی سازد. از سوی دیگر، شرایط یک جامعه انقلابی و فقر و فلاکت طاقت فرسای موجود، ادامه سیاستهای ارتجاعی، و تحمیل وخامت بیشتر بر زندگی توده های زحمتکش را، عملاً نیز غیر ممکن میسازد. در عین حال، بر اساس تجارب عینی و شواهد متعدد، رشد اقتصادی تحت شرایط بازار سرمایه داری، نه به ایجاد کار برای همگان، بلکه به بی عدالتی بیشتر، و ایجاد و حفظ ارتش ذخیره بیکاران، منجر شده است. علاوه بر این، تأثیرات سیاستهای مراکز مالی- اقتصادی بین المللی، یک پدیده عمومی در جهان گشته، آشکارا در جهت تحکیم موقعیت سیاسی سرمایه داران، عمل میکند. از این رو، اتخاذ یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، نه تنها ضروری، بلکه از بیشترین امکان پشتیبانی توده ای و موفقیت عملی، برخوردار خواهد شد.

سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، بر ترکیبی از سیاستها، تجارب و دانش جدید، در عرصه ملی و بین المللی، استوار است:

1- دست آوردهای مثبت سیاستهای اقتصادی سوسیالیستی در جهان،

2- اشکال عملکرد اقتصادی و مالی در اقتصاد سرمایه داری،

3- تجارب معین و مثبت از نقش دولت در اقتصاد کشورهای پیشرفته سرمایه داری،

4- اقدامات مقطعی دولتی( بویژه در شرایط پس از جنگ در غرب)، برای افزایش قدرت خرید مردم،

5- سیاستهای اقتصادی مدافعین بازار داخلی در غرب( سرمایه صنعتی، سوسیال دموکراسی،
 اتحادیه های کارگری)،
6- سیاست تسهیلات مالیاتی برای تقویت سرمایه گذاریهای مولد،

7- سیاستهای ویژه جهت جذب سرمایه گذاریهای مولد خارجی،

8- سیاستهای اقتصادی خاص شرایط بحرانهای مالی و اقتصادی بین المللی،

9- کاربردهای وسیع و جدید تجارب سازماندهی بیمه های اجتماعی،

10- کاربرد وسیع و سیستماتیک ابزارهای نوین جمع آوری و کار بر روی اطلاعات ( کامپیوتر، اینترنت).

سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، باید خود و عمدتاً بکمک مکانیزمهای اقتصادی و مالی روتین عمل کند، و نه از طریق محدود ساختن مصرف، تعیین نوع آن و یا توسل به دخالتهای بوروکراتیک.

سیاست اقتصادی در یک نظام دموکراتیک- شورایی، بر ایجاد کار، حفظ مشاغل موجود، گسترش رفاه و ارائه خدمات اجتماعی مداوماً بهبود یابنده، استوار است. این امر، توسعه اقتصادی تضمین شده، متوازن و منظم را الزامی، در عین حال، تسهیل میسازد. جامعه ایران آینده، نه فقط به رشد اقتصادی همه جانبه و سریع، بلکه بویژه به پیوند تنگانگ چنین سیاستی، با تحقق هدف برچیدن کامل بیکاری، و دستیابی به عدالت اجتماعی نیازمند است.

ظرفیتهای ایجاد کار در شرایط اقتصاد سرمایه داری اما، محدود بوده، و عملاً به افزایش سطح مصرف طبقات مرفه و میانی شهری، و یا تجارت خارجی، وابسته است. در شرایط اقتصادی کنونی کشور، هر چه طبقات دارای قدرت خرید، به مصرف مولد روی آورند، به همان میزان، رشد حقیقی اقتصاد تولیدی، امکان پذیر است؛ از آنجا که نقش ناچیز صادرات صنعتی ایران، و عدم وجود هیچگونه چشم اندازی در کسب جایگاه مهمی در بازار اشباع شده جهانی، یک واقعیت غیرقابل انکار است.

اما عدم نیازمندی طبقات میانی به مصرف بیش از نیازهای آن، روی آوری آن به دلالی و قاچاق، صرف پس اندازها در خارج، مصرف تجملی و غیر مولد، و یا خرید کالاهای وارداتی قاچاق، بر معضلات موجود افزوده، به تحمیل هر چه بیشتر محدودیت توسعه بر بازار داخلی، منجر گردیده است. در کنار آن، تضعیف مداوم قدرت خرید کارگران و زحمتکشان روستایی از مقطع سرنگونی رژیم پهلوی تاکنون، باز هم بر عدم گسترش مصرف داخلی، از این طریق عدم تقویت یک اقتصاد مولد، انجامیده است. اتکاء به سیاستهای اقتصادی سرمایه داری و با هدف پاسخ گویی به تقاضای بخشهای میانی و مرفه بعنوان قدرت خرید کلاسیک، به دستیابی به هدف تضمین حق کار و ایجاد شغل برای انبوه جوینده گان کار، منتهی نمی شود؛ صرف نظر از اینکه در میان این بخش نیز، نه فقط در ایران بلکه در سطح جهان، مصرف تجملی وسیعاً گسترش یافته، از اینطریق نیز سهم مصرف مولد آن، رو به کاهش میرود.

در کنار عوامل فوق، یک عامل بسیار مؤثر دیگر نیز عمل میکند، که از خود ویژه گیهای اقتصاد ایران، محسوب میگردد: اقتصاد ایران، اساساً اقتصادی متکی بر فروش نفت، و دلالی کالاهای وارداتی است، و این نیز نقش اصلی در عدم شکل گیری یک اقتصاد مولد را، که به ایجاد گسترده محل کار منجر شود، ایفا میکند. یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، باید:

1- رابطه رشد اقتصادی و ایجاد کار را با نیازهای مصرف طبقات دارا، کاهش دهد.

2- بازار داخلی را از انحصار قدرت خرید طبقات دارا، خارج سازد.

3- به اقتصاد متکی بر فروش نفت و دلالی کالاهای وارداتی، خاتمه دهد.

4- به افزایش مداوم قدرت خرید کارگران و شهروندان روستایی، برای تضمین حیات یک اقتصاد مولد، مراجعه کند.

بدون تبدیل کارگران و زحمتکشان، به نیروی فعال و اصلی مصرف در بازار داخلی، توسعه اقتصادی تضمین شده و ایجاد کار- بیش از آنچه هم اینک عملی است- امکانپذیر نیست.

ثروتهای عمومی کشور و قبل از همه نفت و گاز و صنایع پتروشیمی، در تمام سالهای سلطه دیکتاتوری و ترور، در خدمت انحصارات امپریالیستی، سرمایه داران و دلالان داخلی و تحکیم رژیمهای ارتجاعی، قرار گرفته است. ثروت اصلی کشور در کنترل دولتهای سرکوبگر، نه به امکانی برای رشد اقتصادی، رفاه زحمتکشان و گسترش حقوق دموکراتیک مردم، بلکه به ابزاری برای سلطه دسته جات راهزن، و کسب ثروت برای یک اقلیت استثمارگر، مبدل شده است. صنایع نفت به دلیل عدم وجود مالکیت اجتماعی و کنترل دموکراتیک بر آن، عمدتاً و عملاً بمثابه هسته یک اقتصاد سیاسی خاص سیستم بازتولید دیکتاتوری و ترور در جامعه، عمل کرده است. بطریق اولی شکل گیری یک نظام دموکراتیک، بدون تبدیل این ثروت عظیم عمومی به یک ثروت اجتماعی و بدون کنترل جامعه بر آن، غیر ممکن است. محروم ساختن دستگاه دولتی از مالکیت بر صنایع کلیدی و شرکتهای دولتی، به طور جدی به کاهش قدرت سرکوبگری سیستم اداری- نظامی نیز، منجر خواهد شد.

صنایع نفت کشور، همواره نظیر ملک خصوصی مدیران دولتی، و هزارفامیل شریک در قدرت در رژیمهای تاکنونی، بکار گرفته شده است. بخش بزرگی از سوء استفاده های مالی و رواج اقتصاد دلالی، مستقیم و یا غیر مستقیم، از غارت درآمدهای نفتی از سوی لایه های مختلف بورژوازی، و دسته جات حاکم ناشی شده است؛ این یک روال ثابت و جا افتاده، در هر دو رژیم سلطنتی و اسلامی بوده است. رژیم اسلامی در سوء استفاده از درآمدهای نفتی، به افراطی ترین روشهای ممکن روی آورد. بگفته برخی منابع، بیش از 1000 میلیارد دلار از ثروتهای کشور فقط طی 8 سال، صرف ادامه جنگی ارتجاعی- جنگی که دولت عراق از سال 1360 خواستار پایان آن بود- گردید. از این گذشته، هزینه دستگاه انگلی عریض و طویل سرکوب و تحمیق مذهبی رژیم نیز، تماماً از طریق غارت درآمدهای نفتی، تأمین میگردد. قطع رابطه میان دولت و ثروت اصلی کشور، آغاز اقدامات بنیادی در مبارزه با فساد مالی و اداری را نیز، امکانپذیر میسازد.

بکارگیری صنایع نفت و ثروتهای دولتی کنونی در مسیر توسعه اقتصادی- اجتماعی، به تغییرمالکیتهای دولتی و ایجاد مناسبات جدیدی، بر اساس مالکیت اجتماعی بر این ثروتها، نیازمند است. از این رو، نظام دموکراتیک- شورایی، سرمایه های عمومی، مالکیتها و فعالیتهای اقتصادی دولتی در این رابطه را، از کنترل دستگاه دولتی خارج ساخته، به یک نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، انتقال میدهد. اداره نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، مستقیماً از طریق ارگانهای نماینده گی مردم در دو پارلمان سراسری، نهادها و سازمانهای توده ای، عمومی و اجتماعی، صورت خواهد گرفت. دولت در یک نظام دموکراتیک- شورایی، دارای فعالیتهای انتفاعی- خارج از وظایف مربوط به خدمات اجتماعی اولیه- بطریق اولی، مالکیت اقتصادی از نوع کنونی آن، نخواهد بود. کنترل حقیقی جامعه بر ثروتهای عمومی، تبدیل این منابع را به پشتوانه مالی ضروری، برای اتخاذ یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، ممکن میسازد. تبدیل مالکیتهای دولتی به مالکیت اجتماعی و تحت کنترل مردم، دارای نتایج مثبت متعددی است، که بتدریج دموکراتیزاسیون کامل همه عرصه های فعالیتهای اقتصادی- مالی را نیز، تسهیل خواهد ساخت.

نظام دموکراتیک- شورایی، بر تقویت پیوسته و سیستماتیک قدرت خرید توده های زحمتکش، بعنوان دینامیزم رشد اقتصادی و ایجاد کار و رفاه عمومی، تکیه خواهد کرد. افزایش مداوم و منظم قدرت خرید مردم، نه بر زمینه چاپ اسکناس و کاهش مداوم ارزش آن از این طریق، و یا تلاش بیهوده برای رشد تراز بازرگانی خارجی در بازار پر رقابت و اشباع شده بین المللی، بلکه از طریق هدایت سازمانیافته بازار عرضه و تقاضا، و این یعنی تکیه همه جانبه و تسلط کامل بر بازار داخلی، امکانپذیر است. ایجاد یک سیستم اعتبار ملی، آن ابزار دخالت در تعیین حدود عرضه و تقاضا بوده، که با پشتوانه نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، قابل تحقق است. هدایت هدفمند بازار داخلی، همچنین بر تنظیم سیاستهای پولی تأثیر گذارده، از وابستگی تحولات پولی وسیاستهای بانکی، به اقتصاد غیر مولد و دلالی، و یا تأثیر تخریبی کش و قوسهای بازار بورسهای بین المللی بر اقتصاد کشور، جلوگیری نموده، بحرانهای ناشی از تحولات بازار مالی را، قابل پیش بینی و کنترل پذیر میسازد.

تأسیس سیستم اعتبار ملی، و افزایش قدرت خرید توده های زحمتکش از این طریق، به تقویت بازار عرضه و تقاضا، رشد سرمایه گذاریهای مولد و تأمین باثبات اشتغال، منجر خواهد شد. به کمک تضمینهای مالی این نهاد به نفع خریداران، حجم تقاضا برای بازار متکی بر ارزش افزوده داخلی توسعه یافته، بدنبال خود، افزایش عرضه برای پوشاندن آن را الزامی میسازد. پاسخ به قدرت خرید جدید از سوی بازار عرضه، هر بار دور تازه ای از تقاضای بازار برای تولید کننده گان را آزاد ساخته، بطور اجتناب ناپذیری، افزایش سطح اشتغال را بدنبال می آورد. افزایش قدرت خرید مردم از سوی دیگر، سرمایه گذاریهای مولد در بخشهای جدیدی از تولید/خدمات را نیز به جریان انداخته، بنوبه خود، دامنه شمول سیستم اعتباری را گسترش داده، خرید کالاهای جدیدی را، مشمول تضمین مالی از سوی اعتبار دهنده ملی میسازد. کارکرد بازار عرضه و تقاضا بر این اساس، پیدایش یک سیکل اقتصادی نسبتاً با ثبات را موجب شده، به رشد مداوم و قابل پیش بینی سرمایه گذاریهای مولد می انجامد. از طریق پیدایش این روند قابل محاسبه و تابع دخالت سازمانیافته جامعه در بازار، توسعه اقتصادی منظم و درازمدت، ایجاد گسترده محل کار، و حفظ مشاغل موجود تضمین میگردد. تحت این شرایط، نه فقط مداوماً محل کار ایجاد خواهد شد، بلکه با شکل گیری یک اقتصاد مولد وابسته به نقش با ثبات قدرت خرید در بازار، ایجاد کار در درازمدت، خود به دینامیزم درونی خود نیز، شکل خواهد داد. سرمایه عمومی نفت در چنین حالتی، به طور کامل در خدمت توسعه ساختار های پایه ای و تولیدی کشور بکار گرفته شده، از گردونه اقتصاد دلالی کالاهای وارداتی، خارج خواهد شد.

در مناسبات متکی بر اقتصاد سرمایه داری، بدهی مردم و دولت، کارخانجات و موسسات گوناگون به بانکها و به یکدیگر، یکی از عناصر تعیین کننده کارکرد این نظام را تشکیل میدهد. در پرتو یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، نظام قرض در جامعه سرمایه داری، در محتوا و شکل تغییر کرده، نقشی مولد در رشد اقتصادی و ایجاد کار، بر عهده میگیرد. در نظام قرض کنونی، خریدار از طریق خرید غیر نقدی به فروشنده مقروض است؛ توزیع کننده به بانک و تولید کننده بدهکار بوده؛ در همانحال، تولید کننده نیز به بانک مقروض و به حمایتهای دولتی وابسته گشته؛ و دولت به بانکهای داخلی و خارجی، دولتها، شرکتهای خصوصی و مؤسسات اعتباری بین المللی بدهکار است. این نظام قرض از طریق دخالت سیستم اعتبار ملی، با بدهی خریدار کالا در بازار مصرف به سیستم اعتبار ملی، با قرض سیستم اعتبار ملی به عرضه کننده، بدهی عرضه کننده به تولید کننده، و مقروض شدن سیستم اعتبار ملی به بانکها، جایگزین میگردد. به این ترتیب نوعی نظام قرض متوازن و هدفمند، در نتیجه عملکرد مجموعه ساختار تولید و بازار، بر جای همه اشکال قرض کنونی قرار میگیرد.

سیستم اعتبار ملی، بطور واقعی موجب کاهش بدهی تولید کننده گان به بانکها، از طریق ارائه اعتبارات مناسب به آنان میگردد؛ اعتباراتی که خود این نهاد، به دلیل قدرت مالی عظیم آن- ناشی از پشتوانه نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی- قادر به دریافت از بانکها است. سیستم اعتبار ملی به این وسیله، هزینه های ناشی از بهره بانکی برای تولید کننده گان را به حداقل میرساند. این امر به تقویت بخش تولید کمک کرده، امکان فروشهای با مهلت بازپرداخت طولانی تر بدهیها به سیستم توزیع را، افزایش میدهد. تضمین بازار عرضه کالا از طریق افزایش مداوم تقاضای شکل گرفته از سوی اعتبار دهنده از یکطرف، وامکان باز پرداخت تدریجی بدهیها از طرف توزیع کننده گان به تولید کننده گان از سوی دیگر، ایجاد ثبات در سیستم توزیع، مولد شدن هر چه بیشتر بازار، و کاهش نقش دلالی را بدنبال می آورد. کارکرد بازار عرضه و تقاضای کالا به اینترتیب، به تدریج به پیدایش نرخ معین قرض، در سطح کل اقتصاد جامعه، منجر میشود.

قرض طرفین خریدار کالا، فروشنده و تولید کننده در مجموعه سیستم اقتصادی کشور، بمرور زمان، دینامیزم خاص خود را کسب کرده، در سطح معینی قرار گرفته، نرخ آن به نرخ رشد اقتصادی، یعنی سرمایه گذاری مولد، گره میخورد. هر چه نرخ رشد اقتصادی افزایش یابد، نرخ قرض ناشی از بدهی متقابل خریداران، تولید کننده گان و توزیع کننده گان تنزل یافته، افزایش نقدینگی بانکها را موجب شده، و این به نوبه خود، نرخ بهره بانکی را کاهش میدهد. از آنجا که بهبود منابع مالی سیستم اعتبار ملی، ناشی از بازپرداختهای جدید از سوی بخش تولید و خریداران کالا، به افزایش بازپرداخت بدهی این نهاد نیز به بانکها منجر شده و این بسهم خود، حجم سرمایه راکد بانکها را افزایش میدهد؛ بانکها نیز بناچار در واکنش، برای جلوگیری از سقوط بیش از حد ارزش دارایی خود، به کاهش داوطلبانه نرخ بهره اعتبارات بانکی دست زده، از این طریق، به کاهش حجم سرمایه راکد خود، اقدام میکنند.

به این ترتیب کاهش نرخ بهره بانکی، نه از کاهش مستقیم تقاضا برای اعتبارات بانکی، و یا افزایش حجم سرمایه بانکی ناشی از هجوم پس انداز های کوچک به بانکها- آنچه که در کارکرد کلاسیک بانکها روی میدهد- بلکه به طور مستقیم از بهبود ذخایر مالی سیستم اعتبار ملی، یعنی مشتری اصلی وامهای بانکی، و به طور غیر مستقیم، از بهبود موقعیت مالی بخش تولید، ناشی میشود. این با منطق اقتصاد سرمایه داری نیز کاملاً سازگار بوده، بوضوح آشکار میسازد، که قدرت گیری بخش تولید، به افزایش قدرت رقابت سرمایه صنعتی در برابر سرمایه مالی و بازرگانی، منجر میشود. در واقع، کاهش بهره بانکی در اینجا، نتیجه رقابتهای سرمایه صنعتی و سرمایه مالی، در شرایط وجود پشتیبانی نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی از بخش تولید است، که در انتها، وزنه سرمایه صنعتی، یعنی تولید را، در مقابل سرمایه بانکی و بازرگانی، سنگین تر میسازد. مطمئناً بدون وجود سیستم اعتبار ملی، این کشمکش، همواره به نفع سرمایه مالی تمام شده و نتیجه آن، ورشکستگی مداوم واحدهای تولیدی و افزایش نرخ بیکاری است.

در حقیقت، قدرتگیری بخش تولید، تقاضا برای دریافت اعتبارات جدید توسط این بخش از سیستم اعتبار ملی ( و از این طریق: از بانکها) را افزایش داده، اما این موجب افزایش نرخ بهره بانکی نگشته، بلکه برعکس، نرخ بهره بانکی را تنزل میدهد. این از آن روست، که تمایل حاکم بر تغییر نرخ بهره، تحت فشار مشتری اصلی بانکها، یعنی سیستم اعتبار ملی، گرایش نزولی داشته، صعود آن به هر دلیل و تحت هر شرایطی، تحت تأثیر وزنه بخش تولید( از طریق سیستم اعتبار ملی)، پس از مدت کوتاهی متوقف شده، در حالت تعادل سابق قرار میگیرد. دقیقتر: با افزایش مقطعی نرخ بهره( بدلیل افزایش تقاضای پول و یا برای جذب پس اندازها)، تنها تا حد متوسط نرخ بهره پیش رفته، نرخ بهره دلخواه سیستم اعتبار ملی، به حالت کم و بیش ثابت آن برمیگردد. تحت این شرایط، کاهش نرخ بهره بانکی، دریافت اعتبارات جدید برای سیستم اعتبار ملی از بانکها را مقرون به صرفه ساخته، و این نهاد بکمک اعتبارات دریافت شده جدید، تولید کننده و خریدار کالا در بازار را، با تضمینهای بیشتر، باز هم تقویت میکند.

در تحلیل نهایی، پرداختهای مالی حقیقی، که در اختیار تولید کننده گان و عرضه کننده گان قرار میگیرند، از وامهای نقدی دریافت شده توسط سیستم اعتبار ملی از بانکها، تأمین میشوند. سرمایه ها و مالکیتهای تحت کنترل نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، که بنیه اقتصادی سیستم اعتبار ملی را تشکیل میدهند، فقط نوعی پشتوانه مالی، برای دریافت اعتبارات بانکی سنگین و متمرکز از بانکها، محسوب میشود؛ اعتباراتی که حدود آن، بر اساس محاسبات اقتصادی کلان، از نیازهای جامعه به محل کار، از این رو، تقویت بخش تولید، و در پیوند با این، تقویت قدرت خرید تقاضا کننده در بازار کالا، ناشی میشود. قدرت مالی نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی به طور واقعی، صرف سرمایه گذاریهای زیر ساختی صنعتی- کشاورزی، و بهبود مداوم سیستم بهداشت، آموزش و مسکن شده، با بهبود استانداردهای زندگی کارگران و زحمتکشان، بازدهی نیروی کار را افزایش داده، از این طریق نیز، هزینه های تولید را کاهش میدهد. به این ترتیب، بخش تولید پیوسته تقویت، و قدرت آن، در ارضاء نیازهای بازار تقاضای مداوماً فزاینده، بهبود مییابد. این آن سیکل اقتصادی است، که ایجاد کار و برچیدن کامل بیکاری را، ممکن میسازد.

بتدریج تأثیرات منفی کش و قوسهای نرخ بهره بانکی، ناشی از قدرت بخش دلالی و غیر مولد اقتصاد، در مجموعه سیستم تولید وتوزیع کم رنگ شده، به حجم بدهی و توانایی بازپرداخت سیستم اعتبار ملی به بانکها، وابسته میشود. سیستم اعتبار ملی اما، به دلیل قدرت اقتصادی عظیم پشتوانه آن ( مالکیت بر نفت و شرکتهای دولتی سابق) و حضور فعال نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، بعنوان تولید کننده همچنین( شرکتهای تولیدی دولتی کنونی و ادامه حضور مؤثرتر در بخش تولید، بازرگانی، خدمات)، به تعیین کننده واقعی نرخ بهره بانکی تبدیل شده، خود عملاً شرایط دریافت و بازپرداخت وامها به سیستم بانکی را، تعیین میکند. تحت این شرایط، قرضه های بانکی به بخش تولید ارزان شده، و نرخ بهره بانکی به میزان فعال بودن سیستم اعتبار ملی در تقویت قدرت خرید مردم، پیوند میخورد.

سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک به مرور، بانکها و سیستم مالی دولتی و خصوصی را، عملاً به بخش تأمین نیازهای بخش تولید و تابعی از آن مبدل نموده، نقش منفی آن را در تخریب تولید، و رواج اقتصاد دلالی، حذف میکند. کاهش نرخ بهره بانکی تا پایین ترین سطح ممکن در هر سیکل اقتصادی، نه فقط به شکل گیری پس اندازهای بانکها لطمه نمیزند، بلکه به دلیل قدرت بخش تولید و وابستگی بانکها به این بخش، به پیدایش یک نظام پس انداز مدت دار، سودمند و تضمین شده برای مشتریان بانکها انجامیده، پس اندازهای سرگردان در بخش دلالی و بورس را، به بانکها سوق میدهد. لازم به اثبات نیست، که تولید کننده گان منفرد و بخش تولید در نظام سرمایه داری، هرگز دارای چنین موقعیتی، در مناسبات با سیستم بانکی نیستند. ورشکستگی هر روزه مؤسسات تولیدی و اخراجهای دسته جمعی کارگران، بدلیل بدهی این شرکتها به بانکها، در تمام جهان، یک پدیده عمومی و گسترده است.

بتدریج نظام بانکی، نرخ بهره و حجم اعتبارات تضمین شده از سوی سیستم اعتبار ملی به تولید کننده گان و خریداران، عملاً در یک رابطه ارگانیک قرارگرفته، به یکدیگر نیازمند گشته، در هم تنیده میشوند. در چهارچوب سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، بمرور زمان، نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، و سیستم اعتبار ملی تأسیس شده از سوی آن، موسسات بزرگ توزیع، بانک مرکزی کشور، بانکها، مؤسسات بیمه و نظام مالیات و گمرک، در مناسبات نزدیک با یکدیگر قرار گرفته، به عناصر یک پیکره وابسته به یکدیگر تبدیل شده، یک واحد کم و بیش همگون با جهت گیری مشترک را، بوجود می آورند. روشن است، یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، سهیم بودن حقیقی طبقه کارگر در قدرت سیاسی، و وجود یک قانون کار دموکراتیک را فرض میگیرد. بدون تضمین حقوق سیاسی کارگران، بعنوان یک طبقه اجتماعی، تشکلهای کارگری مستقل و نقش مؤثر آنها در تصمیم گیریها، بهترین سیاست اقتصادی نیز طعمه سودجویی و بند و بستهای مدیران دستگاههای دولتی، احزاب سیاسی ارتجاعی و توطئه گریهای سرمایه داران شده، فاقد امکان هر گونه تأثیر گذاری مثبت خواهد بود.

ارائه یک سیاست اقتصادی در فقدان شرایط سیاسی عملی ساختن آن، نمیتواند همه جزئیات و احتمالات را در بر بگیرد. در مورد بالا، مطمئناً اجرای تدریجی و گام به گام، و کنترل کارکرد همه جنبه های این سیاست، نقش مهمی در تحقق اهداف آن، ایفا خواهد کرد. بویژه اینکه، پیش بینی احتمالاتی نظیر میزان کاهش نرخ بهره بانکی، در نتیجه اجبار بانکها (اجبار بدلیل افزایش نقدینه گی آنها، بدلیل بازپرداختهای وسیع سیستم اعتبار ملی به آن و یا دلایل دیگر) به تخصیص اعتبارات ارزان به سیستم اعتبار ملی( از این طریق به بخش تولید و افزایش قدرت خرید مصرف کننده)، که هم شکل گیری پس انداز های مولد در بانکها را تسهیل کند، و هم ارائه اعتبارات بانکی از سوی بانکها به سیستم اعتبار ملی را مقرون به صرفه سازد، ساده نیست. بدون وجود سطح قابل قبولی از نرخ بهره برای پس اندازهای مشتریان بانکها، همچنین بدون کسب نرخ سود " مناسب" بانکها از پرداخت اعتبارات خود به سیستم اعتبار ملی، شکل گیری پس اندازها مشکل شده، سرمایه های فردی، همچنین سرمایه های بانکها، به بخش بورس بازی و دلالی، و فعالیتهای غیرمولد، سرازیر خواهند گشت. این بویژه به این دلیل اهمیت دارد، که یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، بانکها و کارکرد رایج آنها را، بعنوان یک واقعیت اقتصادی پذیرفته، و هدف فروپاشی نظام بانکی را دنبال نمیکند.

سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک، در اساس، یک سیاست غیر سرمایه داری است، که به اقتصاد سرمایه داری تعبیه شده، با بکارگیری پشتوانه نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، سیستم اعتبار ملی آن، و مکانیزمهای متعدد دیگر، هدف ایجاد کار و دستیابی به اشتغال کامل را تعقیب میکند. روشن است، وجود اشکال کاملاً سرمایه داری کارکرد اقتصاد نیز، در کنار کارکرد اقتصاد رادیکال- دموکراتیک، ممکن، حتی اجتناب ناپذیر است.

یک سیاست اقتصادی در نمونه بالا، بر ایجاد یک توازن نسبی، میان قدرت و نقش اقتصادی سرمایه تولیدی، سرمایه بانکی، و سرمایه بازرگانی سمت گیری شده، در عین حال قدرت سرمایه تولیدی را، در مقایسه با دو بخش دیگر، از طریق حمایت نهاد شهروندی مالکیت اجتماعی، مداوماً تقویت میکند. در این چهارچوب، رابطه بخش تولید با بانکها، نه بطور مستقیم و منفرد، بلکه غیر مستقیم و از طریق واسطه سیستم اعتبار ملی، برقرار میگردد. چنین رابطه ای، به بخش تولید امکان میدهد، سرمایه بانکی را به تابعی از نیازهای توسعه خود، تبدیل سازد. همچنین افزایش قدرت خرید مردم، از طریق افزایش منظم اعتبارات تضمین شده برای خریداران، از سوی نهادی خارج از بازار، یعنی سیستم اعتبار ملی، یک سیاست غیر سرمایه داری بوده، که در نظام عرضه و تقاضا، ادغام میگردد.

جمهوری شورایی ایران، نه فقط در زمینه تحقق مطالبات سیاسی- فرهنگی معوقه همه جنبشهای تاکنونی، کاملترین چهارچوب سیاستهای دموکراتیک را فراهم میسازد، بلکه در مقایسه با سیاست اقتصادی خانه خراب کن احزاب سرمایه داری نیز، از امکانات بمراتب مناسب تری برای موفقیت برخوردار است. احزاب سرمایه داری بنا به طبیعت خود، یعنی حمایت از کسب حداکثر سود برای سرمایه داران، و رها کردن سرنوشت مردم به عملکرد بازار، چیزی جز فلاکت هر چه بیشتر وضعیت توده های زحمتکش را، در چشم انداز جامعه قرار نخواهند داد. در حالیکه جمهوری شورایی، که بر دخالت سیاسی توده متشکل، خلاقیت شهروندان کشور، و به ابتکارات و دست آوردهای مدرن سیاسی، اقتصادی و تکنولوژیک متکی است، قادر است، مکانیزمهای جدیدی، که در عین حال بر تجربیات سیاسی و اقتصادی مثبت گذشته و فعلی در جهان متکی هستند را، نه بطور موضعی و تحت شرایط اضطراری، بلکه بمثابه یک مجموعه کامل و سیستماتیک از سیاست اقتصادی بکار گیرد. جامعه انقلابی ایران، مطمئمنناً بیشترین استعداد را برای انتخاب راه حلهای انسانی و پیشرو، بویژه یک سیاست اقتصادی رادیکال- دموکراتیک خواهد داشت.
--------------------
توضیحات

خواننده گرامی!
مطلبی که در بالا مطالعه نمودید، برای اولین بار در تاریخ 7 آذر 1384- 28 نوامبر2005، در چهارچوب مطلب طولانی تری تحت عنوان: " سیاست و اقتصاد در یک نظام دموکراتیک- شورایی"، در نشانیهای زیر، منتشر گردید:
http://j-shoraii.blogspot.com/2005/11/blog-post_28.html
http://www.brwska.com/nov-05/29-1.htm در فرمات Word

مطلب فوق سپس تکمیل شده و بعنوان ضمیمه نوشته بازهم مفصل تری، و بعنوان برنامه سیاسی برای یک نظام شورایی در ایران، در تاریخ 8 شهریور 1385 - 30 اوت 2006، اینبار تحت چهارچوب " طرح اولیه قطعنامه هایی برای ارائه به کنگره شوراها" انتشار اول، در یکی دیگر از وبسایتهای این نویسنده، بنام " برنامه سیاسی" بر روی سرور بلاگفا- و یا برخی سایتها همچنین- منتشر گردید؛ بدلیل تشدید کنترل رژیم بر سرورهای داخلی اما، این وبسایت از سوی نگارنده، پس از تقریباً 2 سال فعال بودن، در حدود 2 ماه پیش حذف شد. هم اینک برنامه سیاسی بالا در اینترنت، قابل دسترسی نیست. مطلب کنونی، بازهم در مقایسه با انتشار دوم آن، تصحیح و تکمیل شده است.

نویسنده مطلب هم اینک، در حال تصحیح و تکمیل آخرین مطلب کامل در این زمینه، یعنی منتشره در وبسایت پاک شده" برنامه سیاسی " است. بخش منتشره در بالا در مطلب مربوطه ذیل عنوان " ضمیمه: سیاست اقتصادی در یک نظام دموکراتیک- شورایی"، قرار داشت. در ضمن انتشار سوم برنامه سیاسی، که احتمالاً طی 3 هفته آتی صورت خواهد گرفت، اینبار تحت تیتر " ضمیمه: سیاست اقتصادی در جمهوری شورایی ایران" در درون متن تصحیح شده و انتشار دوم " عدالت، آزادی؛ جمهوری شورایی؛ طرح اولیه قطعنامه هایی برای ارائه به کنگره شوراها"، و بمثابه طرحی پیشنهادی برای فعالین جنبشهای اجتماعی در ایران، منتشر میگردد. به احتمال زیاد، در انتشار کامل برنامه سیاسی، این بخش که هم اینک می بینید، دیگر تغییری را بخود نخواهد دید.
www.j-shoraii.blogspot.com آرشیو pouyane50@yahoo.de www.j-shoraie.blogspot.com http://www.facebook.com/profile.php?id=100000049552254&ref=name
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

باز هم تفنگی بر زمین افتاد!


اکبر تک دهقان
20 آبان 1388- 11 نوامبر 2009

زندانی سیاسی مبارز احسان فتاحیان، علیرغم تلاش بزرگی که در کشور و خارج شکل گرفت، قادر به جان بدر بردن از درنده خویی باندهای وحشی حاکم نشد، و از میان مردمی که او را دوست داشتند، و به او نیاز داشتند رفت. او اولین نفر نبود، و آخرین نفر هم نخواهد بود.

رژیم اسلامی بدون هیچ ابهامی، به سیاست اعدام مبارزین روی آورده است. این جنایات ظاهراً باید به این حکومت بربرمنش، فرصتی برای تجدید قوا علیه مردمی که مداوماً به خیابانها می آیند بدهد. از طریق اعمال این روشهای ضدبشری، باید مردم ترسیده، در خانه های خود مانده، و بقاء این ماشین آدمکشی برای 20 سال بعدی، تضمین گردد. رشد جنبش انقلابی بنیان کن در هفته ها و ماههای آتی اما، به جلادان حاکم نشان خواهد داد، که خون احسان و دهها هزار همرزم او میجوشد، و تفنگی که بر زمین افتاد، دیگر زمان زیادی، بر روی زمین نخواهد ماند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۸

احسان فتاحیان باید زنده بماند!


اکبر تک دهقان
18 آبان 1388- 9 نوامبر2009

زندانی سیاسی محکوم به اعدام، احسان فتاحیان، طبق اطلاعات منتشره، روز چهارشنبه این هفته در زندان شهر سنندج، به دارآویخته خواهد شد؛ حکم سابق او نه حکم اعدام، که 10 سال زندان بود و دژخیمان رژیم اسلامی، که در پی تشدید فضای رعب و وحشت علیه مبارزات کنونی مردم هستند، آن را تغییر داده اند.

احسان فتاحیان، هیچ اقدامی، جز تلاش برای زیستن آزادانه در این کشور، در سرزمینی که صد سال است، که " مزد گورکن از آزادی آدمی افزون" تر*1 است، انجام نداده است. برای مردم و جنبش انقلابی - دموکراتیک، احسان و دهها هزار مبارز نظیر او، نه مجرم، که مدافعین پرشور جامعه ای عاری از تبعیض و ستمگری هستند.

شهروند آزاده احسان فتاحیان، روز گذشته، نامه ای از زندان مرکزی سنندج ارسال کرده، وضعیت خود را تشریح، و بر اندیشه های آزادیخواهانه اش تأکید نموده است. مطالعه با دقت نامه او، عمق درد و رنجی را که تحت این رژیم فاشیستی بر مردم این کشور میرود، میتوان با روح و احساس لمس کرد.

احسان فتاحیان هم اینک، در مقابله با سرنوشتی که جنایتکاران حاکم علیه او رقم زده اند، دست به یک اعتصاب غذای خشک- که در فرصتی کوتاه به مرگ او و یا صدمات جسمی مهلک خواهد انجامید- زده است.

-----------------------

نامه احسان فتاحیان در آخرین روزهای زندگی


واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید : بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.

هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که " تاوان " دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ " ما " ای که از سوی "آنان " به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟

در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : " من پیشمرگه ی کومله شدم " , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار " آنان " دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ......

بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ ۲۹/۴/٨۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح – حتی اعدام – از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده ۲۵٨ قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.
البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا" از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا" گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!

قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا" از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است......

حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگییک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه " مسئله " ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.

اما سخن آخر: اگر به گمان زور ورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان " هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر".
احسان فتاحیان زندان مرکزی سنندج ۱۷/٨/۱٣٨٨
-------------------

*1- هراس من باری همه از مردن در سرزمينيست
که مزد گورکن، از آزادی آدمی افزون باشد.
شاملو
http://www.iran-chabar.de/news.jsp?essayId=24955 منبع برداشت نامه احسان فتاحیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

صد سال شرایط قومی- بورژوایی قدرت سیاسی در ایران!


اکبر تک دهقان
16 آبان 1388- 7 نوامبر2009

فرهنگ سیاسی ملی حاکم بر جامعه ایران، از سوی نیروهای ارتجاعی وابسته به دوره های سپری شده شکل گرفته، نه عقلانی و انسانی، و نه جدید و شهروندی، بلکه دارای ماهیت و ساخت و بافت قومی- بورژوایی است؛ در رأس حاملان و مبلغان این فرهنگ سیاسی بدوی، رژیم پهلوی، بخش اعظم نیروهای به اصطلاح ملی، و دستگاه مذهب شیعه قرار داشته اند.

فرهنگ سیاسی حکومت پهلوی- که اپوزیسیون ملی- ارتجاعی آن را هم – بجز دایره کوچکی در گذشته- در بر میگیرد( جبهه ملی)، نه انعکاس سیاسی- فرهنگی و حقوقی پیدایش ملت ایران در مقطع شکل گیری جامعه بورژوایی در قرن نوزدهم، بلکه بر تقدیس و رجوع به فرهنگ سلطه گری قوم پارس( نژاد آریا؟!)، نظامات برده داری دوران باستان، و ادغام آن در ارتجاع سیاسی بورژوازی عصر امپریالیسم متکی بود. نیروهایی که قادر به کنده شدن از دوران باستان نگشته، و در کورش و داریوش بعنوان الگوهای سیاسی درجا زده بودند، در خود-آگاهی و شیوه موجودیت سیاسی کنونی خود هم، قادر به گذار به دوران کشور- ملت نشده، همچنان وابسته به ساختارهای فکری و سیاسی قوم فروپاشیده پارس باقی ماندند- حتی زمانی که به نیابت از سوی امپریالیسم، بر مناسبات قدرت در ایران چنگ انداختند. این همچنین دلیلی است بر اینکه، چرا اینهمه نقاط تماس و همکاری میان این نیروها، برعلیه پیشروان جامعه جدید، یعنی نیروی چپ و روشنگران مستقل و آزاده، وجود داشته است- طوری که اکثریت قریب به اتفاق قوم پرستان پارسی، با وجود تحصیل و 30 سال سکونت در غرب، علیرغم کشف " نواندیشی دینی" و" اصلاح طلب" شدن، هنوز از جنایات رژیم اسلامی علیه کمونیستها و مبارزین، حمایت میکنند. نگاهی به ادبیات ضدکمونیستی عناصر افراطی لیبرال در داخل*1 و خارج- آنجایی که ضمن فحاشیهای ضدکمونیستی، کف بر دهان آورده، بند پاره میکنند- نشان میدهد، ارتجاع قومی سلطنت طلب و نوع لیبرال و یا اسلامی نزدیک به آن، تا چه میزان به فرهنگ هزاره های گذشته و نه به جامعه "کشور- ملت"، مربوط هستند.

خصلت قومی شرایط قدرت بورژوایی حاکم- که لایه های فوقانی طبقه متوسط در هر 3 رژیم دیکتاتوری، آن را نظیر"موهبتی الهی" در هوا قاپیدند- شاهدی است بر اینکه، چرا طبقات حاکمه، در سرکوبگری علیه توده مردم و نیروهای مبارز، اینهمه با بیرحمی و درنده خویی عمل کرده، تصوری از حقوق انسان، بجز " حقوق" برده گان دوران هخامنشیان و صحرانشینان دوران محمدتاجر نداشته اند. آیا متن قرآن این " مانیفست وحشت"*2، " احادیث" ثبت و روایت شده، قانون اساسی کنونی سلطه گران، قانون خانواده و قانون قصاص در قرن بیست و یکم، بیان و بازتاب همان نظامات بربرمنشانه علیه برده گان هزاران سال قبل تاریخ خاورمیانه نیست؟ آیا اساساً انسان موضوع بحث در این اسناد و قوانین، انسان شهروند است؟ و در عهد بربریت، میتوانست انسان شهروند وجود داشته باشد؟

نگاهی به وضعیت ایران در مقایسه با کشورهای دیگر، از جمله افغانستان، عراق، پاکستان و همه کشورهای آفریقا و آمریکای لاتین و آسیا، سطح عقب مانده گی فرهنگی شرم آور این جامعه و قبل از همه " نخبگان " الدنگ آن، و فرهنگ سیاسی ضدبشری ولایت فقیه و امام زمان آن، نشان میدهد، که در نظام قدرت کشور- ملت ایران، عنصر قومی و باستانی نقش اصلی را داشته، شیوه زندگی، عادات، تصورات و سلطه گری بدویت قومی، بر ملت و عنصر ملی- که پدیده ای جدید است- مسلط است. از این زاویه - و تنها از این زاویه- برچیدن رژیم قاجار در سال 1304- نه فقط بلکه در عین حال- بمثابه غلبه کیفیت فرهنگی- سیاسی شرایط قدرت قوم مضمحل شده اما منتخب امپریالیسم، قوم پارس، بر قدرت رو به زوال قوم غالب در سده های اخیر خاورمیانه یعنی قوم ترک را هم، بازتاب میداد. اگر قدرت گیری نقش امپریالیسم آلمان و بوِیژه آلمان نازی در سیاست داخلی ایران در دوره رضاخان را به بحث بالا اضافه کنیم، در اینصورت، به جابجایی قدرت به نفع یک قوم" آریایی"، در جهانی که امپریالیسم " سفید" با توسل به عامل نژاد به تجدید تقسیم جهان مشغول بود، بهتر پی میبریم. جایگزینی رژیم پهلوی با رژیم اسلامی نیز غلبه کیفیت حقوقی- سیاسی مناسبات قدرت قوم عرب صحرانشین دورانهای گذشته را، بر نظامات سیاسی- فرهنگی درهم تنیده با قوم پارس دورانهای گذشته را منعکس ساخت.

نگاهی به ادبیات سیاسی روزمره عناصر رژیم اسلامی، سلطنت طلبان، لیبرالها و ملی گرایان مرتجع، در داخل و خارج، در نوشته ها و سخنرانیها، و در انبوه سایتها و بحثها و وبلاگها، بروشنی ماهیت قومی- بورژوایی منازعات قدرت میان آنها را به نمایش میگذارد. آنها هیچ یک، از موضع شهروند و عنصر سیاسی یا فرهنگی یک جامعه کشور- ملت امروزی برخورد نکرده، بلکه با تکیه بر افتخارات پوچ و نداشته قومی، با تکیه زدن بر این یا آن ستون ریخته کاخ پادشاه و مسجد شیادان سمبل اهداف سیاسی امروز خود، و حسرت خوردن و گریه و زاری برای گرد و غبار بر جای مانده از استخوانهای سلطه گران عصر برده داری، با آویزان شدن به کورش و داریوش و محمد و علی و اخیراً بابک خرمدین، به هزینه کشور، به هزینه تباهی زندگی چندین نسل از مردم، به جنگ یکدیگر میروند. آنها حتی در مقایسه با بورژوازی " ملی" در ترکیه، پاکستان، افغانستان و کشورهای عربی هم، بمراتب بدبخت تر، احمق تر، بی ریشه تر و هیچ و پوچ تر هستند؛ علیرغم مالکیت بر انبوهی از مدارک آکادمیک، مدارج استادی و پیشکسوتی، چاپلوسی و دلالی، که مدام با تکرار عنوان " دکتر" و " مهندس"، در زیر هر تکه کاغذ سفیدی هم، گوش فلک را از شدت بدویت خود کر میکنند.*3

در جامعه ایران پس از شکست انقلاب مشروطیت و از سال 1293 شمسی تا سال 1357، آنجا که قدرتهای حاکم، ناسیونالیست و باستان پرست معرفی شده اند، جز مریدان قوم فروپاشیده پارس نبوده، به این اعتبار، بهیچوجه جزئی از کاراکتر سیاسی ملت ایران- که نباید و نمیتواند مبانی قومی داشته باشد- محسوب نمیشوند. فرهنگ و مناسبات سیاسی ملی در این کشور، هنوز قادر نشده است، بمثابه یک نیروی مستقل از اقوام فروپاشیده دورانهای قدیم، پای به عرصه قدرت بگذارد؛ شکست همه جنبشهای انقلابی- دموکراتیک از دوران مشروطیت تاکنون، شاهدی بر تسلط قدرت مخرب نیروهای ضد ملی، یعنی قومی، بر طبقات پیشرو جدید، و سطح مداوماً در حال تنزل خود-آگاهی ملی- دموکراتیک در جامعه ایران است.

اگر از کشور ایران بمثابه یک پیکره سیاسی، اقتصادی، فرهنگی در جهان امروز نام ببریم، دراین صورت فقط طبقه کارگر و زحمتکشان روستایی، کمونیستها، و جناح چپ طبقه متوسط شهری، نیروهای ملی بمعنای علمی و زمینی آن محسوب شده، همه احزاب و جریانات فکری دیگر، در جایگاه جریانات ارتجاعی- قومی قرار میگیرند؛ نظیر سلطنت طلبان بمثابه وابسته گان به قوم پارس و ستایش کننده گان شیوه سلطه گری آن، مجاهدین و نیروهای اسلامی حاکم( علیرغم تفاوت سیاسی جدی) به قوم عرب عربستان عهد بدویت، جریانات متعدد منتسب به آذربایجان، کردستان، بلوچستان و خوزستان، که جدیداً شکل گرفته اند هم، نیروهایی قومی، آنچنان که خود به آن اذعان دارند، به حساب آمده، به دوران جامعه شهروندی تعلق ندارند. فرهنگ سیاسی ملی ایرانی- آنچه که از قرن پانزدهم، در فرهنگ جوامع در حال رشد بورژوایی اروپا، ادغام گردیده، حیات مستقل آن در عملکرد طبقات محافظه کار ایران خاتمه یافت- تنها در مبارزات توده های مردم و نیروهای انقلابی، بازتاب و زمینه ظهور و گسترش داشته، و همواره هم در نقطه مقابل سلطنت، ملی گرایی قومی و دستگاه مذهب، قرار گرفته است. *4

چپ انقلابی ایران- از سنت سازمان فدایی در دوران انقلاب بهمن- همواره سلطنت و مذهب، همچنین گروههای قومی جدید در این کشور را، پدیده های ماقبل سرمایه داری تلقی کرده، که در شرایط ظهور امپریالیسم و سلطه ناقلان این فرهنگ سیاسی در ایران، به روبنای سیاسی-حقوقی سرمایه داری ارتجاعی ایران راه یافته، و یا نظیر رژیم اسلامی، حتی کاملاً در آن ادغام شده اند.

ممکن است برخی به این موضوع اشاره کنند، که اگر راز صد سال ترور و دیکتاتوری در ایران، از این زاویه همچنین و با دقت علمی، قابل توضیح است، پس چرا تاکنون هیچ بحثی، حداقل اشاره وار هم پیرامون آن صورت نگرفته، بلکه هرکس موضوع را از زاویه خاصی مطرح کرده است؟ پاسخ اینجاست که شناخت ماهیت و شیوه کارکرد قومی شرایط قدرت در این کشور طی 100 سال، تنها زمانی عملی بود، که قوم گرایی و تلاش برای تجدید سازمان قومی جامعه بورژوایی، به یک پدیده همگانی تبدیل میگشت؛ یعنی هم آنچه هم اینک از سوی دهها جریان در داخل و خارج با شدت و حدت به جریان افتاده است؛ طوری که جناحهای درونی رژیم هم، برای کسب پشتیبانی بمنظور دستیابی به اهداف اسلامی خود، به موضوع " اقوام " متوسل شده اند. فراموش نکنیم، محافل خارج از کشوری، که تحت پوشش " حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، تا مرز جدایی و تشکیل کشور مستقل"، جدایی استانهای کشور را بمثابه یک " حق" برای دسته جات باندسیاهی قوم پرست به رسمیت میشناسند، و حتی خواهان انجام رفراندوم در این استانها هستند نیز، در این رابطه حداقل، به طیف نیروهای مدافع شرایط قومی قدرت سیاسی تعلق دارند.

خواننده این متن، اگر با دقت بحث بالا را دنبال نماید، خواهد دید، که چنین نگاهی به کیفیت قدرت سیاسی در ایران، بهیچوجه نافی دانش بطور کلی و دانش و پراتیک مارکسیسم- لنینیسم بطور خاص نیست، که شناخت جامعه و تاریخ را از نقطه عزیمت مبارزه طبقاتی آغاز میکند. بلکه برعکس، نگرش بالا، از موضع پیدایش فرماسیون اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری آغاز کرده، به سوال چرایی اینهمه جنایت و آدمکشی، از سوی قدرتهای حاکم علیه شهروندان میپردازد؛ اینکه شرایط قدرت سیاسی در ایران، بخشی از ساختار قدرت امپریالیسم در جهان است، بهیچوجه توضیح نمیدهد، چرا جان انسان در ایران قرن بیست و یکم، با شتر و گوسفند سنجیده شده، مردم را در خیابان شلاق زده، و انسانی را 3 بار بر بالای دار کشیده، در آخرین لحظه به پایین آورده، و برای بار آخر او را دار میزنند. نیاز امپریالیسم به نفت ایران توضیح نمیدهد، که چرا یک نسل کامل از مردم این کشور، بدلیل مخالفت با " ولی فقیه"، " محارب با خدا" و " مفسدفی الارض" تشخیص داده شده، به جوخه اعدام سپرده شدند؟ در حالیکه در هیچیک از کشورهای تحت سلطه امپریالیسم و یا مستعمره کامل، در بدترین وضعیت هم، چنین احکامی و چنین جهنمی حاکم نشده است.

موضوع فقط بر سر قدرت بورژوازی و سلطه طبقه سرمایه دار بر شئونات کشور نیست؛ موضوع بر سر ویژه گیهای شرایط قدرت در ایران است، که حقوقی در سطح حقوق قبایل آمازون هم، برای مردم ایران برسمیت نمیشناسد. شهروند کشور ترکیه، پدیده ای ضدبشری، بربرمنشانه و غیرقابل تصور انسان، یعنی سنگسار انسان را نمیشناسد؛ در حالیکه طبقات صاحب ثروت و رفاه و خیل نماینده گان ملی، ملی- اسلامی، حتی نماینده گان فرهنگی و هنری غیرمذهبی آنها، 30 سال با این بدویت ساختند و چیزی- حداقل چیز محسوسی- علیه آن نگفتند. شرایط قدرت فقط در حوزه دولت و دربار باقی نمانده، بلکه خود، عامل بازتولید همه عناصر و شرایط قدرت در حوزه های زندگی فردی و اجتماعی، خانواده، دوستیهای شخصی، محیط کار و کوچه و خیابان، مناسبات صنفی، حتی مناسبات درونی و بیرونی احزاب سیاسی چپ اوپوزیسیون هم هست.

برای طبقه کارگر و کمونیستها، که بحکم شرایط تاریخی ظهور آنها، باید در یک کشور- ملت پیشرو و بمثابه شهروندان آزاد قرن بیست و یکم زندگی کنند، راهی بجز مبارزه انقلابی و آشتی ناپذیر، با همه نیروهای ارتجاع عصر کهن، شاه و شیخ و خان- امروزه در هیئت لیبرال دموکرات، اصلاح طلب، جمهوریخواه، فدرالیست و جدایی طلب- وجود ندارد. همه جریانات سیاسی متعلق به " تمدن باشکوه" پارسی، ترکی و عربی، و همه وابستگان به دوره های سلطه گری اقوام عصر بربریت، قبل از هر چیز، در ضدیت با کمونیسم، کارگران، زنان و جوانان، آنهم نوع افراطی و فاشیستی آن، به یک شیوه عمل میکنند. برای ایجاد یک شرایط قدرت دموکراتیک و مبتنی بر تجارب و اندیشه های دوران جدید، راهی جز به گورسپردن هر سطحی از امتیاز طلبی قومی قدیم و جدید- که همه ساختارهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشور را در خود بلعیده اند- وجود ندارد. جامعه باید از تأثیرات سیاسی- فرهنگی کثافات هزاران ساله " تمدنهای باشکوه" نحس پاک شود، تا شهروند ایرانی، از حقوق یک انسان آزاد در این جهان، برخوردار شود.
-----------------------------

توضیحات

*1- محفل شبه روشنفکری ضدکمونیست از نوع اسلامی- سلطنتی، تحت عنوان " دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران"، یکی از جریانات تازه به دوران رسیده لیبرالیسم ارتجاعی ایرانی است؛ که به شیوه افراطی تلاش میکند، کم کاری(!؟) رژیمهای پهلوی و اسلامی اشان علیه کمونیستها را جبران کند! این گروه تصور میکند، اگر قادر شود در دروغگویی و تحریف علیه کمونیستها، هر چه بهتر و بیشتر به آموزش گوبلز عمل کرده، از رژیمهای سلطنتی و اسلامی در این زمینه سبقت بگیرند، و مهملات خود را در سایتهای رسوا و بی ارزش اکثریتی های جنایتکار و سلطنت طلبان جنایتکار تر منتشر سازند، به این طریق، قادر به توقف رشد کمونیستها، از زیر خاکستر قتل عامهای دهه 60 خواهند شد! اینکه رژیمهای سلطنتی و اسلامی آنها، طی 100 سال، همه توان سرکوب جهنمی خود را علیه کمونیستها بکار گرفته، خود اما در نهایت مفتضح و له شده، راه سقوط پیمودند، هنوز به عقل این مدیران خیالی کارخانجات ورشکسته بورژوازی نکبت ایران نرسیده است؛ کارخانجاتی که تنها و تنها از طریق سیاست اعدامهای دسته جمعی، بچنگ آورده، و حفظ کرده اند.

*2- روشنگران بورژوازی اروپا در قرن 19، با کنایه به " مانیفست کمونیست"، از قرآن، بعنوان " مانیفست وحشت " نام میبردند. این مانیفست وحشت اما، از سوی احزاب مثلاً بورژوازی ملی ایران، یعنی جبهه ملی، نهضت آزادی، اصلاح طلبان کنونی، حزب توده، چندین جریان کوچک ملی- اسلامی دیگر، و سازمان اکثریت، بمثابه مانیفست یک جامعه سرمایه داری و در اشتیاق آزادی و عدالت، در سال 1357 به مردم حقنه، و با درنده خویی غیرقابل تصوری هم، به مناسبات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی روز مبدل گشت. جریانات نامبرده، هنوز هم از خمینی، این بنیانگذار کوره آدم سوزی اسلامی، بعنوان " امام"، " امام خمینی"، " آیت الله " و " مرحوم امام" نام میبرند و شرم نمیکنند و شرم نمیکنند، و شرم نمیکنند.

3- امروزه بخشی از مردم، چه بسا در بسیاری از کشورهای غرب حتی اکثریت مردم، از این موضوع مطلع هستند که ایرانیان در خارج، از دو گروه تشکیل شده اند:

گروه اول- کسانی هستند که خود را نه ایرانی، بلکه پرزر/ پرزرین ( به آلمانی: Perser, Perserin ) ، پارسی ( مرد/زن)، معرفی میکنند. از این رو، بعضی از مردم آلمان، در برخورد با یک ایرانی، باید اندکی فکر کنند: از او چگونه سوال کنیم، که دلخور نشود! آیا او یک ایرانی معمولی است و یا یک پرزر؟ یعنی یک ایرانی غیرمعمولی!!

اینکه فردی خود را پرزر معرفی میکند، البته با برخی محاسبات سیاسی، هر چند بسیار مسخره و مضحک، توام است. او از اینکه یک پرزر خوانده شود، کیف میکند، خیلی ساده! فکر میکند که عنوان او یک عنوان اروپایی است! و گویا به یک " تمدن " بزرگ و باشکوه مربوط است! و این احساس کودکانه به او لذت میبخشد؛ از این طریق او مثلاً از ایران آخوندی فاصله میگیرد! البته به بهای سقوط به بدویتی در 2500 سال قبل! چه کنیم، دنیای این بورژوازی بدبخت و تکیده و پهلوی آخوندی، و خرده بورژوازی ضمیمه آن، همین قدر است. او در خانه و کشور خود و تا فرودگاه مهرآباد، ایرانی است. بعد از حدود 4 ساعت در فرودگاه فرانکفورت آلمان، خود را، نه ایرانی، بلکه با یک عقبگرد جهشی به 2500 سال قبل، یک پرزرPerser میشود! بتصور او جامعه و تمدن 2500 سال قبل بهتر از امروز بود! چگونه چنین چیزی میتواند درست باشد؟ در کجای این تصورات بدوی، ذره ای حقیقت علمی نهفته است. خود او، دیگران را امل و دهاتی و قدیمی معرفی کرده، هزار چیز به آنها میبندد، اما تبدیل شدن به عضوی از قوم بدوی پارس 2500 سال قبل را، یک ارزش و افتخار تلقی میکند. این فرهنگ سیاسی عقب مانده و عمیقاً ارتجاعی، در میان ایرانیان خارج، فرهنگ مسلط است، و اینکه تا چه حد ضد ملی است، نیاز زیادی به اثبات ندارد.

آن گروه از ایرانیان مقیم آلمان، که با تحقیر دیگران و بی اعتنایی به سایر ایرانیان، خود را Perser معرفی میکنند، دست به چاپلوسی علیه ایرانیان در نزد آلمانیهای محافظه کار زده، عمدتاً به عناصر و جریانات نژادپرست نزدیک میشوند. ایرانیانی که از چنین تجربه ای در زندگی روزمره مطلع هستند، کم نیستند. این عناصر راست افراطی و ضد ملی، نقش مهمی در ایجاد صفبندیهای قومی در خارج از کشور بازی کرده، ایرانیان غیرفارس زبان را مرتباً به درون خود کشانده، و تصورات قومی از خود و ایران در خارج از کشور را به یک پدیده همگانی تبدیل ساختند.

کسی که خود را به قوم سپری شده پارس متعلق میداند، تصوری از ملت و حقوق ملت ندارد. او از " ایران" و نه ملت و شهروند صحبت میکند. ایران او، مرغزار و چراگاه و چمنزار و قلمرو یک پادشاه و اسبهای او است، و مردم آن هم، برده و نیمه برده و رعیت محسوب میشوند.

کسی که یک پرزر Perser است، با صدای بلند اعلام کرده، که او جزء ملت ایران نیست. برای اینکه، ملت نمیتواند قومی باشد؛ حال نوع پارسی یا نوع ترکی و یا عربی! ملت یک ساختار سیاسی و جدید است، و هیچ ربطی به اقوام و زبانها و تاریخ ندارد. ملت موضوع توسعه اقتصادی- اجتماعی جامعه، تکامل جامعه از فئودالیسم به سرمایه داری است و قومیت و نژاد و زبان، در هیچ حوزه ای به عناصر مشخصه ملت مربوط نیست. زبان یک قرارداد است. میتوان آن را بر اساس یک قانون تغییر داد.

*4- همه اشکال قومی- سیاسی جدید در ایران، جزئی از همان ساختارهای سیاسی – فرهنگی ای هستند، که سلطنت و اسلام هم، نماینده گان قومی گونه های قدیمی تر آن هستند. موضوع بحث در پاراگراف مربوط به این توضیح، بویژه نتیجه گیری سیاسی از آن را، در رابطه با نیروهای واقعی کشور- ملت دوران بورژوازی، تشکیل میدهد: در ایران، تنها طبقه کارگر و تولید کننده گان روستایی، کمونیستها و طیفی از عناصر و جریانات نزدیک، نیروهای واقعی دوران کشور- ملت محسوب شده، نیروهای دیگر، در صف نیروهای ارتجاعی- قومی قدیمی و یا جدید قرار میگیرند. استخراج این حقیقت از تاریخ سلطه گری دهه های اخیر، و در رفتارها و موضع گیریهای سیاسی هر روزه این جریانات، بهیچوجه مشکل نیست؛ اما درک آن، و تأمل در استناجات سیاسی ناشی از آن، برای جنبش کارگری ایران دارای اهمیت است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

شما سرنگون نشدید!

اکبر تک دهقان
14 آبان 1388- 5 نوامبر2009


جنبش اعتراضی مردم در روز 13 آبان 1388، نظیر ماههای گذشته، با قدرت بر دیوارهای این نظام بربرمنشی کوبید، و سران این رژیم جانی خوشحالند، که برای چندمین بار از دست مردم، جان سالم بدر بردند. به این ترتیب رهبر این رژیم تبهکار میتواند از روز 14 آبان، بازهم خطبه ها و نعره هایش را، پس از چندین روز تأخیر و ترس و لرز و نگرانی، دوباره سردهد، که ما: بحول و قوت الهی سرنگون نشدیم! که 13 آبان را پشت سر گذاشتیم! که هنوز نفت و شلاق در دست ماست!

همینطور است! شما سرنگون نشدید، از آنجا که مردمی با دستان خالی، فقط با شعارهای کوبنده و برای شما تا مغز استخوان آزار دهنده به خیابانها ریختند، و شما همه ماشین جهنمی سرکوب را که با ثروت همین مردم میچرخد، به جان آنها انداختید. اما در کمتر از 1 ماه، نبرد دیگری در راه است. با آن چه خواهید کرد!؟

راهپیمایی گسترده دیروز- همچنین از چندین روز قبل در سطح بیش از 20 دانشگاه کشور- در حالی انجام شد، که از نگاه بازجویان حاکم، جبهه مردم مبارز، از دو جهت در محدودیت قرار داشت:

- روز 13 آبان، نه یک روز تعطیلی، که یک روز کاری بود. این اما برای رژیم اسلامی، که عناصر حرفه ای تظاهرکننده خود را در اختیار دارد، مسئله ای نبود. آنها از مدتها قبل از طریق امکانات وسیع خود، دست به سازماندهی زده، با بکارگیری وسایل نقلیه مجانی و مشوقهای مالی مختلف و به هزینه بودجه کشور، عناصر مزدور خود را به مقابل ساختمان سفارت سابق آمریکا کشاندند.

- روز 13 آبان در فرهنگ سیاسی رژیم اسلامی، روز مبارزه با آمریکا محسوب میشود. از این رو هر گونه مخالفتی با رژیم اسلامی در این روز، آنهم در شکل تظاهرات و درگیریهای شدید خیابانی، به لحاظ سیاسی و روانی- حداقل با اتکاء به معیارهای گذشته- میتوانست به نفع دسته جات حاکم تمام شده، تحت عنوان اعتراضات طرفداران آمریکا تخطئه میگشت. باید به این موضوع اذعان نمود، که نه فقط در بسیاری از کشورهای توسعه نیافته- که این رژیم جانی به یاری طبقات سلطه گر در آنها شتافته- بلکه در میان سطحی از توده های محافظه کار در داخل هم، ادعاهای دستگاههای تبلیغاتی رژیم اسلامی، میتوانست- کم یا بیش- بازتابی موافق میل آنها را موجب گردد- اگر اوضاع این رژیم سرکوبگر، بر همان روال سابق میبود. طبق محاسبات احتمالی مسئولین رژیم، با اتکاء به زمینه بالا، هر میزان سرکوب علیه تظاهرکننده گان، در این روز، از نظر سیاسی مجاز خواهد بود؛ از آنجا که در افکار عمومی بین المللی، میتوانست آنان را مدافعین امپریالیسم، و مخالفین استقلال کشور معرفی نماید( !؟) سرکرده گان و تحلیلگران حکومت اسلامی اما، از میزان رسوایی خود در میان مردم ایران و جهان، هنوز کاملاً مطلع نیستند. از همین رو با توده ای از تظاهرکننده گان و از چندین روز قبل، در چندین شهر کشور مواجه گشتند، که برای چنین محاسبات پوسیده ای، تره هم خرد نکردند.

تظاهرات گسترده و اینبار بیش از هر بار سراسری، بطور مشخص از کیفیت بالاتری، نسبت به همه حرکات اعتراضی تاکنونی، برخوردار بود. حجم شعارهای اسلامی، بمیزان محسوسی کاهش یافته، و تمرکز بر شعارهای دموکراتیک افزایش یافته است. مردم هر چه بیشتر بمثابه یک نیروی مستقل در عرصه ظاهر شده، قیمومیت دیگران را که خود پرونده سنگینی از تبهکاری در پشت سر دارند، به گذشته میسپارند. در همین حال اما باید اشاره نمود، که توده مردم باید خود تصمیم بگیرند، چه شعارهایی را در چه شرایطی مطرح کنند، و آیا هنوز میتوانند بر روی متحدین موقتی از میان جناحهای داخلی رژیم اسلامی، حساب باز کنند یا خیر؟ هرگونه تلاش افراطی از بیرون برای نفی حق مردم در زمینه سازماندهی مبارزات خود، و فشار سیاسی و فکری بر آنان، میتواند تحت شرایطی، نتایجی منفی برجای بگذارد.

مبارزات خیابانی روز 13 آبان در اوضاعی اتفاق افتاد، که نه فقط بیشترین تهدیدها علیه مردم، مستقیماً از سوی سرکوبگران صورت گرفته بود، بلکه جانیان حاکم، به تهدیدات خود عمل کرده، وحشی ترین باندهای آدمکش را به کوچه ها و خیابانها گسیل ساختند. با این وجود اما، تا ساعاتی از عصر، هنوز حضور مردم و درگیریهای پراکنده در بخشهایی از شهرهای بزرگ کشور، جریان داشت.

مبارزات علنی و رویایی خیابانی با جنایتکارترین رژیم جهان پس از جنگ دوم، نه فقط فروکش نکرده، بلکه علیرغم بکارگیری حداکثر توان سرکوب این ماشین کشتارجمعی، با شدت ادامه دارد. اعتراضات مردم از حالت غیرحرفه ای سابق، به شکلی رشدیافته تر ارتقاء یافته، بسیاری از مردم، دیگر از رفتن به خیابان هراسی ندارند. اعتراضات روزمره به رژیم راهزنان و آدم کشان، باید باز هم و هر چه بیشتر، به یک روال روزمره و همگانی مبدل شود.

در تظاهرات روز گذشته، مردم در سطح وسیعتری، نظیر موارد گذشته، به تاکتیک جنگ و گریز خیابانی روی آوردند؛ این سندی است بر اینکه مردم از تکرار شعارهای همیشگی خسته شده، راهی برای تغییر اوضاع جستجو میکنند. در حالیکه، نه فقط اصلاح طلبان در داخل، بلکه بویژه اصلاح طلبان خارج از کشور، این خیانتکاران و آبروباختگان، نظیر طیف توده ای- اکثریتی، جمهوریخواهان دروغین، سلطنت طلبان، ملی گرایان مرتجع و همدستان دیروز رژیم اسلامی، هنوز با حدت و شدت از شعارهای اصلاح رژیم حمایت کرده، با ابتکارات مستقل و تهاجمی مردم مخالفت میکنند.
pouyane50@yahoo.de www.j-shoraie.blogspot.com www.j-shoraii.blogspot.com Archive:
http://www.facebook.com/home.php?#/profile.php?id=100000049552254&ref=name
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

13 آبان 1388: چه کسی باید عقب بنشیند؟

اکبر تک دهقان
12 آبان 1388- 3 نوامبر2009
روز چهارشنبه 13 آبان- 4 نوامبر، به روز قدرتنمایی مردم و رژیم اسلامی، بدل خواهد گشت. حکومت اسلامی، بحکم شرایط عینی و ذهنی زیر، باید در مقابل به خیابان ریختن میلیونی مردم دست به عقب نشینی زده، بر حق مردم به اعتراض به بیش از 30 سال جنایت و ویرانگری آن، گردن بگذارد:

1- حکومت اسلامی چنان به سقوط و بی اعتباری کشیده شده است، که بخش بزرگی از همدستان اصلی و افراطی سابق خود در جنگ و سرکوب را از دست داده، حتی آنها را به مقابله با سیاستهای کنونی خود کشانده است. این جناح، نه توانایی پذیرش خواست فوری مردم، یعنی سرنگونی این ماشین آدمکشی را دارد، و نه قادر است در مقابل رادیکالیزم هر روز رشد یابنده یک جنبش انقلابی، سکوت کند. آخرین بیانیه ها و اعلام مواضع جناح اصلاح طلبان رژیم نشان داده است؛ این گروه دیگر دارای قدرت حفظ رژیم اسلامی به شیوه خود هم نیست؛ آنها امروز فقط مواظب هستند، که رسوایی بالا نیاورند. اصلاح طلبان اسلامی، هدف تثبیت رژیم اسلامی برای 20 سال دیگر را، به بایگانی سپردند.

2- سیاست تشدید سرکوب باندهای جنایتکار حاکم در ماهها و هفته های اخیر، به نعره های هیولایی میماند که در گوشه ای، شکسته و زارو ناتوان افتاده، و این تنها غریزه طبیعی اوست، که او را به نعره کشیدن وامیدارد؛ در حالیکه بر هر عابر پیاده ای مسلم است: به دارآویختن یک زن بی پناه، که سرگذشت تلخ او، بهترین گواه بختکی است که 30 سال بر سینه مردم ایران سنگینی کرده است، چیزی نیست که شهامت و اعتماد بنفس محسوب شده، مردم را مرعوب کند. گرداننده گان این رژیم جانی هنوز درک نکرده اند، برای بخش بزرگی از مردمی که به خیابان می آیند، مرگ در مبارزه با دستگاه بربرمنشی حاکم، بمراتب قابل تحمل تر از ادامه تحمل طوق برده گی اسلامی شده است.

3- امروزه دیگر عربده کشی های اتمی رژیم را در جهان، کسی جدی نمیگیرد. رژیمی که خود در داخل، از سایه خود هم میترسد، قدرتی نیست که بتواند حریفان نیرومند خود را بترساند. طرح جدید آژانس بین المللی انرژی اتمی و عدم توانایی حکومت اسلامی به پذیرش آن، نه به زیان مردم ایران و یا آژانس فوق، بلکه سرتاپا به زیان رژیم اسلامی تمام شده است.

4- وضعیت اقتصادی کشور، فقط با عبارت فلاکت بی سابقه، قابل توضیح است. رژیمی که ادعا میکرد، پول نفت را بر سر سفره های مردم خواهد آورد، امروز نان را هم از سفره های مردم، سرقت میکند. اعتراضات کارگری به تحمیل این همه فقر، شدت یافته، بعضاً استعداد تبدیل شدن به مبارزات خیابانی را هم کسب کرده اند. مردم گرسنه را نمیتوان به خانه ها فرستاد.

حکومت اسلامی، طی ماههای اخیر قوی تر نشده، بلکه از هر لحاظ ضعیف تر شده است. مردم از این واقعیت مطلع بوده، بساده گی در برابر تهاجم نیروهای سرکوب اسلامی، میدان را خالی نخواهند کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

عدالت، آزادی؛ جمهوری شورایی!

خواست عدالت اجتماعی و تأمین آزادیهای دموکراتیک، محور خواسته های توده های مردم در همه انقلابات و مبارزات توده ای بیش از100 سال اخیر جامعه ایران را می سازد

سلطه عوامل مستقیم قدرتها و کنسرنهای امپریالیستی، بازاریان و نهاد فاشیستی مذهب اسلام بر دستگاه دولتی، همواره مانع از تحقق مطالبات بحق مردم گردیده است. شرط دست یابی به عدالت و آزادی، در گرو تأسیس یک نظام مردمی، نظامی است که با شرکت نماینده گان مستقیم مردم متشکل در دستگاههای اجرایی، قانونگذاری و قضایی بوجود آید. شرط به سرانجام رسیدن 100 سال مبارزه، جانفشانی، رنج و مرارت غیرقابل توصیف، ایجاد یک نظام دموکراتیک- شورایی در ایران، نظام جمهوری شورایی است.

عدالت، آزادی؛ جمهوری شورایی!